تبليغاتX
دوبیتی ها

دوبیتی ها

طلب دل

گفتي كه به احترام دل باران باش

باران شدم و به روي گل باريدم

گفتي كه ببوس روي نيلوفري را

از عشق تو گونه هاي او بوسيدم

گفتي كه ستاره شو دلي روشن كن

من هم چو گل ستاره ها تابيدم

گفتي كه براي باغ دل پيچك شو

بر ياسمن نگاه تو پيچيدم

گفتي كه براي لحظه اي دريا شو

دريا شدمو تو را به ساحل ديدم

گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش

مجنون شدمو ز دوريت ناليدم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 17:9  توسط set@reh  | 

آرامش تنها

صدایم کن              نگاهم کن                ببین

آهسته آهسته صدایت در سکوت قلب من

پژواک می اندازد

نگاهت بی امان هر لحظه و هر جا

وجودم را در این معنا که با من باش

از آن آرامش تنها

به سوی زندگی با عشق فرا می خواند.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 11:15  توسط set@reh  | 

عاشقا ای عاشقا...

عاشقا ای عاشقا عشق من رنگ خزونه …… تب من رنگ شقایق تو یه دشت بی

 نشونه**** هستی را یکسره باختم سوختن و موندن و ساختن…….. اول عاشقی اینه

اخر عاشقی اونه**** عاشقا ای عاشقا اون می گفت برام می میره ……اون که می گفت

 از محبت تا منا از من بگیره ****دیگه تو نگاه گرمش واسه من حرفی نمونده ……بارون

محبتی نیست دیگه قلبش یه کویره ******روز و روزگاری داشتیم شوق انتظاری داشتیم

…..تویه شهر عاشقی ها پاییز و بهاری داشتیم****** تو دیار بی کسی ها گل ارزو می

 کاشتیم……. باسه ی یه لحظه دیدن دل بی قراری داشتیم *****اشیونه را به هم ریخت

 بازیه دست زمونه…... من یه سرگردون عاشق اون نمی خواد که بمونه *****تویه

چشماش نمی خونم قصه ها ی اشنایی ……من هنوز باور ندارم این دوتا چشما

همونه

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 0:26  توسط Hêll BỞy  | 

زنجیر محبت

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"

و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"

 

 

 

***

 



چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.

او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.

وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.

 

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".

 

 

 


همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت:

 

 

"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه..."

 

 

به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه

 

نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 0:52  توسط Hêll BỞy  | 

خاطره

تموم خاطراتت يادم مياد

                                 ياد اون روز که دلت ميگفت منو ميخواد

 اگه تو نموني پيشم ديونه ميشم

                                آخه من چي کار کنم تو بموني پيشم

  فکر تو يه لحظه از سرم نميره

                                     من ميگم ميموني اما دل ميگه ميره

   ميدونم تو ميري مهرم حروم می شه    

ميدونم تو ميري مهرم حروم ميشه

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 17:41  توسط set@reh  | 

!!!!

ایندفعه براتون یه جور عکس دیگه گذاشتم

یه نوع عکس عاشقانه دیگه

عشق خدا به بنده هاش و نمایش بزرگی خدا

ببینید

عکس های شگفت انگیز ناسا از زمین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 16:2  توسط set@reh  | 

بازگشت

سلام دوستان گلم

میدونم مدتی نبودم اپ کنم (معذرت)

اما امیر خوب اینجارو چرخونده

دستت درد نکنه امیر جان

برمیگردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 15:42  توسط set@reh  | 

بر گاهِ شعر

وَر باد نَدِه اِقَده این زُلفِ چُلُفتتَه

بِیزار که وَر بَشنِ مُلِت یَخیده شُلُفته

این بی پیَری را که رَقیبوم شده اِمشو

زَنجیل مِزَنَم اِقَه تو فَرقِش که پَسُفته

هیشکه را نَمِلَم که گَلِت بَن شَه عزیزوم

هر چی دیَه از هر که شَنُفتی گَفِ مُفته

جیر جیر مُکُنه پیش تو مِثّ بَچَه تِرناسک

اونوَخ تو خیالِت مِرَسه خیلی کُلُفته

دِیشو که مَحَلِش نَمِذاشتی تو خَشوم شد

فهمید که بَساطِت دَر و بَس دارهَو چُفته

این شَملَقِ شَخ شُل خودِشا مَسقَره کَرده

سَف باش تا بَفهمه کی زیر جُف پاشا رُفته

اِمرو دیَه اُو بُرده دُرُس بَرگاهِ شعرا

شعرش بیدون هر جا که فقط قافیه جُفته

جُف کِردَنِ شعر مُد شده هر چند(جلالی)

هیشکه دِیَه مِث تو اِیَچونی نگفته

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 0:54  توسط Hêll BỞy  | 

شعر یزدی

سلام به دوستان البته من دوستی ندارم که دوستم داشته باشه ولی خب سلام به اشنایان

خوبین همه؟خوش می گذره؟می خواستم بگم که از آپ بعدی می خوام که شعر یزدی بنویسم اگه دوست داشتید یه سری به راز ستاره بزنین...

منتظر باشید...

رفتم تا وختی که خاسم شعر یزدی بگم بر نمگردم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 19:28  توسط Hêll BỞy  | 

روز مرگم...

روز مرگم هر که شیون کند از دورو برم دور کنید.همه را مست و خراب از می انگور کنید.مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید.مست مست از همه جا حال خرابش بدهید.بر مزارم نگذارید بیاید واعظ.پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ.جای تلقین به بالای سرم دف بزنید.شاهدی رقص کندجمله شما کف بزنید.روز مرگم وسط سینه من چاک زنید.اندرون دل من یک قلمه تاک زنید.روی قبرم بنویسید وفادار برفت.ان جگر سوخته خسته از این دار برفت

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 14:18  توسط Hêll BỞy  | 

بی...

وبـــــاره غربــــت آن ماجـرای دلــتنگی

و من که گم شده ام لا بـه لای دلتنگی

هزار و سیصد چند ســـال . . . باید من

تـو را به شـانه برم پا بـه پـــای دلــتنگی

از ایـــن هوای مه آلــود شهر دلـــگـیرم

و جــار می زنـــمت بــا صــدای دلـــتنگی

شکسـته شاخـه ی صبرم بیا تماشا کن

نشسته کــنج دلـــم آشنـــای دلــــتنگی

اگر چه دفتر شعرم همیشه دلتنگ است

بـه عالمی نـــدهم ایــن صفـای دلــــتنگی

تمام هستی خود را ز دسـت خواهـم داد

به داد من نرسـد گر خـدای دلـــــتنگی ..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 1:34  توسط Hêll BỞy  | 

خسته ام...

گشته ام تنها تر از تنها نمیدانم چرا؟

رانده از هر گوشه و هر جا نمیدانم چرا؟

هر کجا پر میکشم ،گنجشک ها هم پر زنان

میگریزند از من ،هراسان نمیدانم چرا؟

کیستم؟من زورقی تنها

یا که خشکی در دامن صحرا نمیدانم چرا؟

غرش امواج دیگر نمیگویند به من

حرف ها از وسعت دریا نمیدانم چرا؟

خسته ام،سر در گمم،نمیدانم چرا؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 1:12  توسط Hêll BỞy  |